ماجراهای شهر شلوغ (۱) چاپ
همین دیروز بود بعد کلی کار اونم کار یه روز تعطیل
بعد یه کار سیزده ساعته
میخواستم برگردم خونه
خواستم از یه کمربندی رامو بندازم که به شلوغی روز جمعه شهر بر نخورم با اینکه رام طولانی میشد
در اواخر مسیرم به خروجی اتوبان که رسیدم دیدم خدایا ترافیکیه طولانی
بد جور افکارم ریخت به هم
حدود ۴۵ دقیقه ای تو ترافیک بودم
بعد این مدت تازه به اواخر ترافیک که رسیدم دیدم یه تصادفیه
با اینکه حوصله نداشتم و اصلا هم حال نداشتم
ماشین رو تو یه جای بی مانعی پارک کردم و پیاده شدم
واقعا برام جای سوال بود

این چه تصادفی میتونه باشه که این همه بدبختی باید داشته باشه
کنجکاو بودم نه از اون عده ادمای کنجکاوکارشناس که سر هر ملقطه ای حضور دارن
تصادف تو یه فلکه اصلی شهر بود
وقتی رسیدم دیدم ای بابا
یه خراشیدگی جزیی رو گلگیر ماشین جلوییه
یه خراشیدگی جزیی دیگه رو گلگیر ماشین عقبی
بیشتر کنجکاو شدم برا بقیه ماجرا
وقتی به تهش رسیدم دیدم سر یه لجبازی داستان گره خورده
از مامور راهنمایی و رانندگی هم خبری نبود
با دوتا راننده ماشینها و همراهاشون حرف زدم
تا بلکه قانعشون کنم به این بدبختی خاتمه بدن
راننده عقبی ادم سر به راهی بود
ولی اون جلوییه به هیچ صراطی مستقیم نبود
مابقی راه تردد بقیه ماشینها هم در اثر کل کل بقیه ماشینها بسته شد
یه دعوای کوچولوی دیگه هم اون طرف فلکه راه افتاد
فلکه دیگه به طور کامل بایکوت شده بود
فکرکنم یه دو سه کیلومتری ترافیک ایجاد شده بود
سر چی
سر هیچی
من با اون همه خستگی ایستادم یه کناری و باقی ماجرا رو شاهد بودم
از این دو دیگه قطع امید کرده بودم
منتظر مامور راهنمایی بودم که ببینم اون کی میاد
نیم ساعتی اونجا بودم که بالاخره یه مامور کت و کلفت ولی منطقی و قانونمند سر و کلش پیدا شد
با اون زمانی که تو ترافیک بودم بعلاوه این نیم ساعتی که سر شاهکار این دو نفر ایستاده بودم زمان رسیدن مامور میشد بیشتر از یه ساعت
مامور اولش جفتشونو قاطی کرد
سر این که راهبندان ایجاد کرده اند
جفتشونو هم به علت سد معبر جریمه کرد
با اینکه جریمشون هم زیاد نبود
ولی دلم یه خورده خنک شد
ولی این خنکی دل به دردی نمیخورد چون دلم خیلی گرفته بود
دلم از این گرفته بود که این از شهروندان ما با اون احساس شهروندیشون که دیگه اخرش بود
اونم از حسن اجرای دستگاههای مسئول
مامورراهنمایی درحالی با تاخیر بیش از یه ساعته به محل رسیده بود که کیوسک راهنمایی و کیوسک نیروی انتظامی درست در همین فلکه وجود داشتند
در این اثنا که ماموره داشت کارشو انجام میداد از بیسیمش بهش خبر دادند که دو تصادف دیگه در دو نقطه دیگه که خیلی هم از هم فاصله داشت رو باید بره سراغش
تو دل خودم حالم به اون کسایی که تو اون ترافیک مونده بودن دلم سوخت
یاد ماجرایی که دوستم تعریف کرده بود افتادم
که تو یکی از جاده های دور ترکیه تصادف کرده بود و ماجرا رو به پلیس خبر داده بودند
در عرض ۱۵ دقیقه کلیه نیروهای راهنمایی و اتشنشانی و امبولانس در محل حاضر بودن و اماده ارائه خدمات
واقعا تا کی می خواهیم از نظر فرهنگ عمومی در جا زده و زندگی رو برا خودمون و بقیه سخت کنیم
از دستگاههای اجرایی هم بیشتر از این نمیشه انتظار داشت
چون باید اول از خودمون شروع کنیم
چون همون مدیر انتظامی هم یکی از شهروندای همین شهره و تو همین جامعه ای که خودمون ساختیم با همه خوبیها بدیهاش زندگی می کنه و جزیی از ماها و بگیر برو بالاتر....
اینجاست که مرحوم محمد علی جمالزاده می گه : از ماست که بر ماست.

