ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

ماجراهای  شهر شلوغ (۱)  چاپ

تاریخ : شنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1389 در ساعت 1:19 PM

 همین دیروز بود بعد کلی کار اونم کار یه روز تعطیل 

بعد یه کار سیزده ساعته                                        

میخواستم برگردم خونه 

خواستم از یه کمربندی رامو بندازم که به شلوغی روز جمعه شهر بر نخورم با اینکه رام طولانی میشد 

در اواخر مسیرم به خروجی اتوبان که رسیدم دیدم خدایا ترافیکیه طولانی 

بد جور افکارم ریخت به هم 

حدود ۴۵ دقیقه ای تو ترافیک بودم 

بعد این مدت تازه به اواخر ترافیک که رسیدم دیدم یه تصادفیه 

با اینکه حوصله نداشتم و اصلا هم حال نداشتم 

ماشین رو تو یه جای بی مانعی پارک کردم و پیاده شدم 

 واقعا برام جای سوال بود 

 

این چه تصادفی  میتونه باشه که این همه بدبختی باید داشته باشه 

کنجکاو بودم نه از اون عده ادمای کنجکاوکارشناس که سر هر ملقطه ای حضور دارن 

تصادف تو یه فلکه اصلی شهر بود 

وقتی رسیدم دیدم ای بابا 

یه خراشیدگی جزیی رو گلگیر ماشین جلوییه 

یه خراشیدگی جزیی دیگه رو گلگیر ماشین عقبی 

بیشتر کنجکاو شدم برا بقیه ماجرا 

وقتی به تهش رسیدم دیدم سر یه لجبازی داستان گره خورده 

از مامور راهنمایی و رانندگی هم خبری نبود 

با دوتا راننده ماشینها و همراهاشون حرف زدم 

تا بلکه قانعشون کنم به این بدبختی خاتمه بدن 

راننده عقبی ادم سر به راهی بود 

ولی اون جلوییه به هیچ صراطی مستقیم نبود 

مابقی راه تردد بقیه ماشینها هم در اثر کل کل بقیه ماشینها بسته شد 

یه دعوای کوچولوی دیگه هم اون طرف فلکه راه افتاد 

فلکه دیگه به طور کامل بایکوت شده بود 

فکرکنم یه دو سه کیلومتری ترافیک ایجاد شده بود 

سر چی  

سر هیچی 

من با اون همه خستگی ایستادم یه کناری و باقی ماجرا رو شاهد بودم 

از این دو دیگه قطع امید کرده بودم 

منتظر مامور راهنمایی بودم که ببینم اون کی میاد 

نیم ساعتی اونجا بودم که بالاخره یه مامور کت و کلفت  ولی منطقی و قانونمند سر و کلش پیدا شد 

با اون زمانی که تو ترافیک بودم بعلاوه این نیم ساعتی که سر شاهکار این دو نفر ایستاده بودم زمان رسیدن مامور میشد بیشتر از یه ساعت 

مامور اولش جفتشونو قاطی کرد 

سر این که راهبندان ایجاد کرده اند 

جفتشونو هم به علت سد معبر جریمه کرد 

با اینکه جریمشون هم زیاد نبود 

ولی دلم یه خورده خنک شد 

ولی این خنکی دل به دردی نمیخورد چون دلم خیلی گرفته بود 

دلم از این گرفته بود که این از شهروندان ما با اون احساس شهروندیشون که دیگه اخرش بود 

اونم از حسن اجرای دستگاههای مسئول 

مامورراهنمایی درحالی با تاخیر بیش از یه ساعته به محل رسیده بود که کیوسک راهنمایی و کیوسک نیروی انتظامی درست در همین فلکه وجود داشتند 

در این اثنا که ماموره داشت کارشو انجام میداد از بیسیمش بهش خبر دادند که دو تصادف دیگه در دو نقطه دیگه که خیلی هم از هم فاصله داشت رو باید بره سراغش 

تو دل خودم حالم به اون کسایی که تو اون ترافیک مونده بودن دلم سوخت 

یاد ماجرایی که دوستم تعریف کرده بود افتادم 

که تو یکی از جاده های دور ترکیه تصادف کرده بود و ماجرا  رو به پلیس خبر داده بودند 

در عرض ۱۵ دقیقه کلیه نیروهای راهنمایی و اتشنشانی و امبولانس در محل حاضر بودن و اماده ارائه خدمات 

واقعا تا کی می خواهیم از نظر فرهنگ عمومی در جا زده و زندگی رو برا خودمون و بقیه سخت کنیم 

از دستگاههای اجرایی هم بیشتر از این نمیشه انتظار داشت 

چون باید اول از خودمون شروع کنیم  

چون همون مدیر انتظامی هم یکی از شهروندای همین شهره و تو همین جامعه ای که خودمون ساختیم با همه خوبیها بدیهاش زندگی می کنه و جزیی از ماها و بگیر برو بالاتر.... 

اینجاست که مرحوم محمد علی جمالزاده می گه : از ماست که بر ماست.

من چیستم  چاپ

تاریخ : جمعه 10 اردیبهشت ماه سال 1389 در ساعت 5:23 PM

                                                           

من چیستم ؟

افسانه ای خموش در آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم                          

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

من چیستم ؟

برجا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

من چیستم ؟

یک لکه ای ز ننگ به دامان زندگی

وز ننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضجه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

                                                                       دکتر شریعتی     

   

هوای یه دوست قدیمی  چاپ

تاریخ : جمعه 10 اردیبهشت ماه سال 1389 در ساعت 4:48 PM

                              

بعد از مدتها سراغ دوستی رو گرفتم  

دوستی قدیمی که خاطرات زیادی با هم داشتیم گویی همین دیروز بود 

دست تقدیر اگه اعتقاد داشته باشیم 

حکایات چرخ گردون اگه باورش داشته باشیم 

ما را از هم جدا کرد 

خواستم خلاف جهت اب حرکت کرده باشم 

گوشی تلفن رو برداشتم 

خودش بود با  اون صداش و کلی خاطرات و دنیا هاش و همه چی دیگه که برام یه بار دیگه زنده شد 

7 دقیقه ای باهم حرف زدیم 

بیش از پیش ایمان اوردم به این که نمیشه قسمت رو جابجا کرد 

تحویلم نگرفت 

ولی دل من هم نشکست 

بر عکس 

برگشته بودم به سالها قبل 

با کلی خاطرات  

با کلی  دنیاهای پاک که دیگه همون خاطراتش برام مونده 

میخواستم یکی بشینه جلوم و مث بچه ها سرزنشم کنه 

در مورد هر چی 

کسی رو دور و برم ندیدمش 

گفتم برم سراغ ویل دورانت  

بزرگ مرد مورخ و فیلسوف فرانسوی

چه کسی بهتر از او 

برام خیلی چیزها داشت 

ویل دورانت عقیده دارد زیبایی زاده میل است. یکی از نشانه‌های برجسته اینکه زیبایی زاده میل است این است که شی مطلوب پس از ان که به دست آمد زیبایی خود را از دست می‌دهد. آن چه می‌خواهیم برای خوبی آن نیست، بلکه برای آن خوب است که آن را می‌خواهیم.
آبی بودن آسمان برای خوشایندی ما نیست، بلکه چشمان ما به تدریج با آسمان آبی خو گرفته آن را خوشایند یافته‌اند. لذت طبیعی هر شکل و رنگی به نسبت تکرار آن در سر گذشت انسان است.
زن نیز برای آن منبع و دستور زیبایی شناخته شد که عشق مرد به زن قوی تر از عشق زن به مرد است اگر چه مدتش کوتاه تر است.   

 

 

نمی دونم کی یه چایی سرد شده روی میزمو خورده بودم    

                     هنوز دلم پر بود .                       

دو روز رویایی (سفرنامه شماره ۱)  چاپ

تاریخ : پنجشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1389 در ساعت 4:42 PM

 مدتی بود هوای ارس به سرم زده بود 

قصد سفر را از خیلی وقتها قبل داشتم دنبال بهانه ای بودم 

جشنواره گل شقایق دشتهای ارس که برای اولین بار در این منطقهبرگزار میشد و پتانسیل این جشنواره هم چیزی نبود جز همان گلهای شقایق وحشی دشتهای حاشیه رود ارس 

بهترین بهانه میتونست باشه 

جمعه دوم اردی بهشت ماه 

ما با یک برنامه دو روزه و با هیجانی خاص بارو بنه سفر را از پنجشنبه بستیم و عازم شدیم 

برنامه خوبی برای اجرا اماده بود 

تنها خبر بدی که میتونست این برنامه را تحت تاثیر خود قرار دهد یک هوای بارانی و ابری بود که بالاخره هم کار خودش رو کرد 

مسیر  جوری تنظیم شده بود که ظهر برای ناهار در امامزاده سید محمد اقا که امامزاده ای مجهز و با اسایش برای هر زائر خسته ای است حضور داشته باشیم  

این امامزاده در 70 کیلومتری شرق شهرستان جلفا در امتداد رود ارس و در محدوده مرز ایران با ارمنستان میباشد. 

 

برای دیدن شقایق ها من یک روز قبل باید در دشتهای جلفا می بودم. 

قدم به قدم که به جلفا نزدیکتر می شدم  دشتهای سرخ شقایق نمایان میشد. 

بالاخره تاب نیاورده و پیاده شدیم و صحنه هایی چند از  طبیعت بینظیر را برای خودم ماندگار کردم 

پس از پیمودن جاده ای پر پیچ و خم که حدود  یک و نیم ساعت طول کشید به امامزاده رسیدیم 

ولی طبیعت زیبایی که رود ارس را در میان گرفته و جاده ای را که موازی ارس به پیش میتازد بعد مسافت را لذت بخش تر میکند. 

با گرفتن منزلی و خوردن ناهاری خلاصه وار و نمازی در صحن زیبا و با صفای امامزاده ساعت را به سه رساندیم تا شب فرصت زیادی برای گردش در طبیعت و اثار باستانی کم نظیر منطقه داشتیم. 

حدود 15 کیلومتر به سمت شرق مجموعه کردشت از اثار باستانی منطقه که شامل حمام کردشت قلعه کردشت و پادگان نظامی کردشت میشد را گشتیم از این مجموعه تنها حمام زیبای کردشت مورد لطف مسئولین قرار گرفته بود. 

با عکسهای زیبا این منطقه را به سمت روستای اشتبین ترک نمودم حدود سی کیلومتر راه در پیش داشتیم 

اغراق نکرده ام اگر بگویم راههای منتهی به این روستا با صفا تر از جاده های شمال کشور است . 

ابوهوای پاک طبیعت زیبا مردمانی ساده و مهربان در مجموع دهکده ای ساخته که به دهکده سلامت نیز معروف است. 

بوی خوش و مست کننده نان محلی از ابتدای ورود نظر همه ی ما را بخود جلب کرده بود. 

علامه نباتی از مفاخر این مکان است که ارامگاه وی سر راه به چشم میخورد. 

روز دوم سفر را در امتداد رود ارس ادامه میدهیم. 

روستای عاشقلو را در سر راه گذشته به مقصد سد خدافرین ادامه مسیر میدهیم. 

سد خدافرین در 170 کیلومتری شرق جلفا و در مرز مشترک با جمهوری اذربایجان روی سد ارس قرار دارد. 

 

پس از گذشتن از گردنه ای با صفا و پرپیچ و خم در میان مه غلیظی به دریاچه ای برمیخوریم در انتهای گردنه دیواره با عظمت سد با طبیعتی رنگارنگ و چشم نواز بر روی رودخانه خروشان ارس مواجه میشویم. 

مسیر امده را باز میگردیم. 

از روستای  عاشقلو به سمت جنوب تغییر مسیر میدهیم 

حدود 19 کیلومتری در جاده ا ی کوهستانی جنگلی و مه گرفته با دنده سنگین به پیش میرویم هم اینک در میان جنگلهای زیبای آینالو هستیم. 

باران روح نواز در هوای بسیار لطیف هوس یک چای زیر این باران ارزوی هر انسان پرشور و پر احساسی است. 

استکانهای چای را بر سقف ماشین می گذاریم 

قطرات باران هر چه زودتر انرا خنک میکند 

دلچسب ترین چای عمرم را میخورم 

مسیر را ادامه میدهیم با یک مسیر اسفالته و خاکی به جنگلهای ارسباران محدوده کلیبر میرسیم 

باران شدیدتر میشود و مه غلیظ تر 

زیبایی طبیعت توصیف نشدنی است  

 

کمپ کلیبر بهترین مکان برای یک ناهار میتواند باشد 

پس از طی مسیری پر پیچ و خم  طولانی حدود 4 ساعت ناهار خوردن میچسبد ساعت 16 بعد از ظهر برای برگشتن اماده میشویم 

دو روز گردش در منطقه ارس و جنگلهای ارسباران تجربه ای شیرین و زیباست 

این منطقه یک سمفونی کامل از تمامی ملودی های دلنواز طبیعت را به رخ هر بیننده ای میکشد. 

گردشگری  چاپ

تاریخ : دوشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1389 در ساعت 01:33 AM

دوستای خوبم  

میخوام  یه بخشی رو شروع کنم  

بخش گردشگری یا همون با کلاسش میشه توریسم  

من معمولا یا کوهها رو میگردم یا تو مسافرتم 

ادعا ندارم همه ی ایران رو گشتم 

ولی با اینکه جاهای کمی از ایران رو گشتم میتونم اینو بگم تا وقتی این ایران خودمونو داریم نیازی  نداریم بریم خارج از کشور رو بگردیم 

این ایران خودمون اونقدر بکر و زیباست که هر گوشش  دیدنیه 

از کویرش بگیر تا دریاهاش 

و فرهنگش هم اونقدر غنیه که مکانهای باستانی زیادی هم برا علاقمندهاش هست 

نه تنها برا ایرانی ها بلکه برا همه دنیا

بیایین قدر ایران خودمونو بیشتر بدونیم 

همین جمعه منطقه ازاد ارس بودم 

شهرستان جلفا 

رفته بودم برا جشنواره سراسری گل شقایق 

بهشتی بود گمنام 

البته برا بیشتر ایرانی ها 

خیلی ها هم اومده بودن 

منم خیلی راه رو تنها برا این اسم جشنواره رفته بودم 

منطقه ازاد ارس یکی از همین جاهای ایرانمونه که  کمتر مورد توجه بوده 

اگه عکس هامو از اتلیه بگیرم حتما برا شما هم میذارم 

در صفحه بعدیم در این مورد بیشتر میگم 

فعلا خواب کلافم کرده 

برم بهتره

امروزم با یه تاکسی  چاپ

تاریخ : دوشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1389 در ساعت 01:02 AM

امروز ماشینمو داده بودم تعمیر 

گفته بود برم و دوساعت دیگه بیام اخه بعد یه مسافرت طولانی رادیاتورم سوراخ شده بود 

ناهار رو اومدم خونه بعد یه ساعت بر میگشتم مطب جناب رادیاتورسازی 

یک تاکسی رنگ و رو رفته ای بود مدل پایین حدود مدل 70 

سوارش شدم 

راننده اش مردی بود روزگار دیده و گردش چرخ فلک چشیده 

برگشتم و قیافه ی خسته اش رو کاملا ورانداز کردم 

چهره ی خسته ای داشت 

تقریبا نصف مسیر بود که سر حرف رو باهاش باز کردم 

با یک جمله کبریت به انبار باروت انداختم 

وسط چهارراهی ماشینی توقف کرده بود کاملا آنرمال 

اعتراض من به این رفتار ناهنجار هنجار شده همان کبریت به انبار باروت بود 

درد دل مرد شروع شد 

مردی بود شکسته و سرد و گرم چشیده 

ابتدا شاکی بود از نحوه رانندگی همه 

سپس که درد دلش باز شد شروع کرد 

شاکی بود از زمین و زمان 

عین حرفشه:بخدا اگه ادم توی یک جنگل زندگی کنه بهتر از اینجاس... 

به انتهای مسیر که نزدیکتر میشدیمسرعت کلامش سریعتر میشد 

میخواست این موقعیت رو از دست ندهد و این گوش شنوا هم برایش غنیمتی بود کمیاب 

می گفت:54 سالمه هنوزم مستاجرم 

اخه به چی خوش باشیم؟! 

به این مردم؟به این جامعه؟به این دولت؟به این اقتصاد؟دلمونو به چی خوش کنیم؟ 

پس کی میخوایم مثل یه ادم زندگی کنیم مگه چند بار میخوایم زندگی کنیم؟!!! 

اخر مسیر با همین حرفش مصادف بود  

تشکر کردم و پیاده شدم 

حرفاش با اون لحنش بد جور روم اثر کرده بود 

تو همین افکار بودم که تابلوی رادیاتور سازی بهمن رو دیدم 

مث اینکه رسیده بودم

بنام او  چاپ

تاریخ : یکشنبه 8 فروردین ماه سال 1389 در ساعت 10:36 AM
این خاطره توسط نویسنده رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
<<    1      2      3      4      5      6      7      8